![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
خیلی بده که ندونی بایدچیکارکنی.یعنی اونقدر ضعیف شده باشیکه دیگران برات تصمیم بگیرن.دیگه خودت مستقل نباشی.پس سهم من چیه؟؟؟ همیشه بزرگترین،آرزوم تو دنیا این بوده که آدم مستقلی باشم.به هیچکی نیاز نداشته باشم.فقط خودم باشم. صدای ستارمم دیگه منو آروم نمیکنه،حتی گریه هم منو آروم نمیکنه.فقط دوست دارم تو گذشتم راه برم.ذره بین بذارم رو گذشتم ببینم کجای کارم اشتباه بوده. خیلی از کارام اشتباه بوده ولی برای جبران بعضی هاشون خیلی دیره.احساس میکنم نسبت به گذشته بزرگتر شدم.آدمارو بهتر میشناسم. بعد این جمله به ذهنم میاد که هر کسی ارزش دل بستن نداره. آدما بد شدن،دیگه نمیتونی بفهمی کی راست میگه،کی دروغ. چرا توی دنیا به این بزرگی یکی پیدا نمیشه که منافعه دیگرانو به خودش ترجیح بده؟ آخه آدم اینقدر کثیف!!! چرا به خودمون اجازه میدیم به دیگران توهین کنیم.مگه ما کی هستیم؟خونمون از بقیه رنگین تره یا اینکه از آسمون افتادیم؟؟ مگه آدما عروسکای دست ما هستن که بزنیم داغونشون کنیم بعد بندازمشون دور... . کاشکی یه روزی بشه که آدما قدره همدیگرو بدونن. سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 14:41 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من شیما هستم.18 سالمه و گرافیک می خونم.به قول مامانم شیطون ترین دختره روی زمینم.به نظره من زندگی یعنی بالا رفتن از یه دیوار صاف 2متری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|