X
تبلیغات
حرفای من
خاطرات

اینکه در نهایت بتونی انتخاب کنی که چی از همه واست بهتره خیلی خوبه/.

بعضی موقع ها ناراحتی ها بزرگترت میکنن وچشماتو باز میکنن.اونوقته که میبینی چقدر عمرتو بیخودی تلف کردی/.

درسته خیلی محکم خوردم زمین ولی میخوام با تمام توانی که دارم دوباره از جام بلند شم.میخوام ازین به بعدو از دست ندم/.

میدونم بهم کمک میکنه...آخه توانشو داره.بعضی موقع ها خدا صداتو خیلی زود میشنوه و خیلی زود یه نفرو واسه ی کمکت میفرسته/.

ازین که صدامو خیلی زود شنیدی ممنونم/.

دلم میخواد اونقدر کوچیک بشم تا قده یه پرنده بشم٬تا بتونم پر بزنم وبرای همیشه بیام پیشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 15:50  توسط شیما | 
توی کتابی خوندم که "آدما کلمه هارو به وجود اووردن تا بتونن خودشونو آزاد کنن"

شاید به خاطره همینه که میگن وقتی کسی حرف میزنه خودشو افشا میکنه.اینکه چه جور آدمیه،چه طوری فکر میکنه و...

بعضی آدما با کلمه هاشون دل آدمارو راحت میشکونن،ناراحتشون میکنن وحتی زندگیشونو برای همیشه خراب میکنن.

اما میشه با یه کلمه خوب ویا حتی یه نگاه یه آدمو از تهه دل خوشحال کرد/.

آخه ما چه حقی داریم که یه نفرو غمگین کنیم.کی گفته حق با ماست

کاش همه مثله گل بودن.همیشه مهربون.بدون هیچ انتظاری.

+ نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت 13:52  توسط شیما | 
بعضی موقع ها واسه مشکلت،هیچ راه حلی نیست

نمیدونی چی درسته،چی غلط!

واقعا اینجور موقع ها باید چیکار کرد.

حتی وقتی به کلتم کلی فشار میاری،بازم فایده ای نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 13:2  توسط شیما | 
بعضی موقع ها فکر میکنی خیلی زرنگی،چون به چیزی که میخواستی رسیدی.فکر میکنی کار درست همون کاری که تو انجام دادی.البته اعتماد به نفس خیلی خوبه اما نه تا اون حدکه مغرور بشی.این جور موقع ها خیلی خوشحالی.زندگی همون جوری میشه که تو دوست داری.اما یهویی با یه اتفاقه ساده یا با یه تلنگر همه چی خراب میشه....

اون موقعست که تازه می فهمی اشتباه کردی.هیچکی نمیتونه کمکت کنه.حتی نزدیکترین کسی که پیشته!!!جرئته گفتنشم نداری.فقطو فقط آرزو می کنی زمان برگرده عقب تا بتونی همه چیو مثله اولش کنی.

تو کلم پره فکره،پره حرف تازه... .اما بعضی موقع ها احساس میکنم اطرافیانم ظرفیته درکشو ندارن.شایدم من اشتباه می کنم.یه ترسه مسخره از گفتنشون تو وجودم هست.ولی آخه تا کی؟اینا فکرای منن.من دوسشون دارم.کاشکی اونا می فهمیدند دقیقا چی راجبشون فکر میکنم.کاشکی شرایطه مختلف تو زندگی آدما ،اقلا تو اخلاقشون تاثیر نزاره.کاشکی فراموشی نگیرن.کاشکی بعضی موقع ها کور بشیم تا بعضی چیزارو نبینیم.

کاشکی اسمه توجهو ،توقع یا حسودی نذاریم!!!!!!!!

چی می شد اگه هممون بلد بودیم چه جوری از زندگیمون لذت ببریم بدونه اذیت کردنه دیگران!یا بلد بودیم چی کار کنیم که دیگران از وجوده ما لذت ببرن نه جسمی ..روحی.

کاشکی هیچوقت تو زندگیمون ،نگیم پشیمونیم.

میدونی.ناامیدی همیشه هم بد نیست .کافیه بدونی قشنگترین نتیجست.ممکنه نتیجه یه عشق باشه.در اون صورت لازمه بدونی همش برای رسیدن به یه نفر بوده ،اون هیچوقت نمیزاره بین تو و خودش فاصله بیفته.

پشته سره اونی که عاشقش میشی ،اون هست.

دوست دارم برم پاکترین قسمته زمین.دریارو میگم.وایسمو نگاه کنم.منتظر بمونم تا نشونه هاشو ببینم.

منتظرم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 12:33  توسط شیما | 
نمیدونم کی به این آرزوم میرسم.کی میشه که احساسی بودنو بزارم کنار.کی میشه منم مثله  خیلی از دخترای دیگه یه ذره خشن باشم.

بعضی موقع ها احساسی بودن نمیزاره تصمیمه درستو بگیری.تو این جور موقع ها همه میگن ببین تهه دلت چی میگه،اما تهه دلمم چیزی نمیگه!

نمیگم شکستنه غرور تو دوستی بده،اما به چه قیمتی؟کمترین کاره اینه که فراموشش نکنیم ،که اگه اینکارو کنیم باید بریم بمیریم.میدونید بدتر از اون چیه؟اینه که اونو یه وظیفه بدونیم.اون دیگه افتضاحه.

شاید پررویی باشه،شایدم که نه، حتما،بعضی موقع ها به خودم میگم کاشکی همه آدما قلبشون مثله من بود.آخه من هیچوقت دیگرانو از دسته خودم ناراحت نمیکنم.اگرم بکنم جبران میکنم.مهمتر از اون اینه که خوبی های دیگرانو فراموش نمیکنم.

وای کاشکی فکر کردنو یاد بگیریم.منطقی بودنو بلد باشیم.بتونیم همه چیزو حس کنیم.کاشکی فقط یه رنگ بودیم.

میخوام همه چیزو با تمامه وجودم حس کنم.میخوام از هر کاری لذت ببرم.حتی از جارو کردنه برگهای پاییزی حیاط خونمون.میخوام سرمای پاییزی بدنمو بسوزونه ،تا سوزش حرفهای بی ارزشه دیگران برام عادی بشه.

میخوام قوی باشم.میخوام خودمو پیدا کنم تا به خودم برسم،مبخوام وجودمو اثبات کنم.

میخوام بشینم یه جا تنها ،سرمو بیارم پایین،چشامو ببندم.تا خودمو پیدا کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 11:40  توسط شیما | 
چون خیلی،خیلی خوشحالم،اول از همه اون خبر خوبرو میگم.من دانشگاه قبول شدم.میدونم همش بخاطره تو بود.چون تو فقط خوبی منو میخوای.حتی اگه من بدرفتار کنم.مهربونی دیگه.قربونت برم.

یادش به خیر پارسال اینموقع داشتم ،کتابامو شخم میزدم.ولی خوب می ارزید.نمیدونید چقدر خوشحالم.یه خبره دیگه هم که منو خیلی خوشحال کرد این بود که ،یه دوستی که ازش ۲ سال بیخبر که نه،ولی دیگه کاری باهم نداشتیم،رو پیداش کردم.وای که چقدر باهاش حرف داشتم.به اندازه ۲سال بغلش کردم.

فکر کنم به آرزوم رسیدم و سرم به یه جایی خورد.همرو فراموش کردم.همه گذشتمو.همه ی کسایی که ادعای الکی می کردن.چون به نفعه خودشون بود.از همشون بدم میاد.مامانم میگه کسایی که ازشون بدت میاد ببخش.اینم فقط بخاطره مامانه گلم.ولی بازم مبگم از همتون بدم میاد... .

واقعا رها کردن کسی که دوستش داری.بهترین راهه حله.رهاش کردم.برام مهم نیست پشته سرم چی میگن.منو دوست داره یا نه،از من خسته شده یا نه!آره شاید یه زمانی اگه جوابه اینارو نمیدونستم کلافه میشدم.اما الان فقط آرامش پیدا میکنم.

شاید منم مقصر بودم.اما برام مهم نیست.

بعضی موقع ها به خودم میگم ما هنوز خیلی بی تجربه هستیم.چقدر بچه ایم.کاشکی آرزوهامونم مثله خودمون بزرگ بشن.

از تهه تهه دلم آرزو میکنم،روز به روز به اونی که منو به اینجا رسوند نزدیکتر بشم.من ۱۸ سال ازش غافل بودم.متاسفم ولی میخوام جبران کنم.میخوام بشم دختره گله مامانم.

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 12:24  توسط شیما | 
وای که چقدر خوبه بعد ار اینهمه مدت نوشتن.احساس خوبی بهم دست میده.انگار راحت میشم.این احساسو دوست دارم.

چه روزای بدیه.روزای کنکورو میگم.بدتر از اون منتظره جوابه کنکور بودنه.عذاب آوره.چقدر مسخرست که تلاشه یکسالتو در عرضه ۵ ساعت نشون بدی.تازه برای کی تلاشت مهمه... .همه براشون نتیجه مهمه.که قبول شدی یا نه،فقط همین.میدونی چی لجمو در میاره؟اینکه بعضی ها بدون اینکه حتی یه ذره تلاشم کنند،میرن دانشگاه.تازه همه هم تحسینشون میکنن که دانشجو شدن،به بقیش کاری ندارن.

میخوام مثبت فکر کنم.فقط مثبت.

کاشکی زمان برمیگشت عقب تا اون فکرایی که الکی ذهنمو مشغول کرده بودن از بین ببرم.فکرایی که نمیذاشتن درست فکر کنم.چیزایی که حتی ارزششو نداشتن.و

وای سرم داره میترکه از این همه فکر تو کلم.نمیذارن نفس بکشم.کاشکی سرم میخورد به یه جایی تا حافظمو از دست بدم.مطمئنم اون جوری خیلی بهتره.ناامید نیستم ،فقط سر درگمم.نمیدونم باید چیکار کنم.نمیتونم تصمیمه درستو بگیرم.فقط میدونم روزا دارن سریع میگذرن.اینا روزای عمرم هستن.

میخوام بشینم  یه گوشه تنها ،تصمیمی رو بگیرم که بتونم بعدش ،لبخند بزنم...  .

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 14:4  توسط شیما | 
به خودم قول داده بودم عوض بشم.عوضم شدم.

اما فکر میکنم دیگران از این عوض شدنه من سواستفاده کردن.البته برام مهم نیست .چون دیگه از دیگران هیچ توقعی ندارم.اگه بخوام توقع داشته باشم به ضرره خودمه. اونوقت باید همش حرص بخورم.

بعضی موقع ها بعضی ها شورشو در میارن.جوری که حتی از صدای نفس کشیدنشونم حالم به هم میخوره .خیلی دوست دارم بدونم اینا پیشه خودشون چی فکر میکنن.اونقدر دروغ گفتنو دوست دارن که اگه یه روز دروغ نگن میترکن.به خیاله خودشونم فکر میکنن،هیچکی نمیفهمه که دارن دروغ میگن.این آدما خیلی بیچارن.دلم براشون می سوزه... .

مشکله ما اینه که معنی "دوست" رو نمیدونیم.واقعا مسخرست.اگه اینجوری باشیم باید بریم بمیریم.البته این جور آدما،دسته خودشونم نیست.آخه اگه خودشونم بکشن نمیفهمن.چون سطحه فکریشون پایینه.کافیه دوستشونو از دست بدن ، اونوقت شاید یه چیزی بفهمن. شاید!!!

کافیه یه روز بر خلافه میلشون رفتار کنی ،اونوقت هر چی که دلشون بخواد بهت میگن.تازه قیافه حق به جانبم میگیرن.آخه همه بد هستند.فقط اونا خوبن.هیچوقتم دست از این اخلاقه مسخرشون بر نمیدارن.آخه حق با اوناست!!!

دوست دارن بشینم یه جای.روی بلندترین جای دنیا،فقط به خودم فکر کنم.آره این خیلی بهتره...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 19:7  توسط شیما | 
باورم نمیشه دنیا اینقدر کوچیک شده باشه.ولی شده.ما علاوه بر اینکه کر شدیم،کوریم شد.

آخه چرا خوبی های دیگرانو نمی بینیم.دیگه میخوایم دیگران برامون چیکار کنند که به ما بفهمونن ما رو دوست دارن.خودشونو بکشن؟؟مطمئنم اگه اینکارو هم بکنن،ما یه گوشه وامیستیمو و سوت می زنیم.بابا بی خیالی هم حدی داره. 

پس تو اون قلب ما چیه؟سنگه؟.مگه ما کی هستیم.مگه قراره چقدر زندگی کنیم که نصفشو صرفه اذیت کردن دیگران می کنیم.شاید بعضی ها لذت می برن!!!

بدتر از اون اینه که دله دیگرانو به راحتی میشکونیم.

خودم تا حالا جرات نکردم کسی رو از تهه دل اذیت کنم.دوست دارم به همه خوبی کنم. دوست دارم به اونی که ناراختم کردم بگم هنوز دوسش دارم.میخوام بهش بگم از دستش ناراحت نیستم.

میخوام درکمو بالاتر ببرم.میخوام از زندگیم بیشتر لذت ببرم.آره خوشی زده زیره دلم.گاهی وقتا باید یه سری چیزارو به زمان سپرد.شاید لازم باشه بیشتر فکر کنیم و بعد حرف بزنیم.

خودمونو کمتر توجیه کنیم.ما نسبت به دوستمون بی ادبی می کنیم،بعدش در کمال پرویی میگیم :((چیکار کنم بی ادبم دیگه))این یعنی یه توجیه  مسخره.ما با توجیه کردن فقط سره خودمونو کلاه میذاریم.کاشکی ارزش همه چیزو بدونیم.بعضی چیزا تو زندگیمون وارد میشن برای این که ما رو امتحان کنند.همین.

میخوام وقتی ناراحت شدم دیگه به کسی نگم.چون کاری از دستشون بر نمیاد.

میخوام دیگه وقتی ناراحتم سرمو ببرم زیره بالشم و گریه کنم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 19:53  توسط شیما | 
بی خیال!!!!.

آره خداجونم آوازه غمناک داشتن چیزه وحشتناکیه.میخوام عوض بشم.

میخوام با خودم تکرار کنم،خوشبختم و حال خوبی دارم.میخوام زندگی رو از رو ببرم و به آرزوهام برسم.میخوام امروز رو یه شروع تازه ببینم.میخوام فقط خوبی های اطرافیانمو ببینم،حتی اگه نداشته باشن.اگه بخوام دنبال عیب بقیه باشم حتما تنها می مونم.

میخوام  دوباره خندرو یاد بگیرم.دوست دارم دایره وجودمو اونقدر بزرگ کنم تا بقیه هم تو اون جا بشن.

دیگه دوست ندارم بگم کاشکی زندگیم از این بهتر بود،میخوام خودم بهتر از این باشم.من خودمو دوست دارم،چون میخوام ازاین به بعد بهترین باشم حتی اگه بقیه خوششون نیاد.مهم اینه که خودم دوست دارم.مهم (شیماست).

میخوام بهترین دوست باشم.دیگه نمیخوام نق بزنم.میخوام شیما باشم.

میخوام عاشق باشم حتی بدون اون... .

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 14:12  توسط شیما | 
بازم مینویسم.

می نویسم.........

مثله همیشه.چون چاره ای ندارم.جز نوشتن.خودمو گول میزنم.چشامو میبندم.میبینم چقدر تو زندگیم برای دیگران فداکاری کردم.انتظاره جبران ندارم.ولی انتظاره یادآوری دارم.مگه انتظاره زیادیه؟؟؟.

بدجوری ازش نا امید شدم.امید برام دیگه معنی نداره.دیگه چقدر به خودم وعده علکی بدم.

مگه آخرش چی میشه.چه اتفاقی قراره  بیفته؟.

انگار دستاشو تا ته برده تو گوشش که صدایی رو نشنوه.اینم از خودخواهیشه.دیگه وقتی تو گوشم میگه که دوست دارم برام اهمیتی نداره.چون از تهه دلش خبر دار شدم.

دیگه راه رفتن با اون تو کوچه کاج رو دوست ندارم.کوچه ای که اولین بار بهش گفتم دوسش دارم.دوست ندارم بهش دست بزنم.وقتی بهم دست میزنه حاله بدی بهم دست میده.حالم از اون کوچه بهم می خوره.... .

دیگه نمیخوام.دیگه مهم نیست.... .

برای همه چی مرسی،برای خوبی ها و بدی هات... .

درخت کوچک من به باد عاشق بود.. به باد بی سرانجام..کجاست خانه باد..؟کجا؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 21:46  توسط شیما | 

خیلی بده که ندونی بایدچیکارکنی.یعنی اونقدر ضعیف شده باشیکه دیگران

 برات تصمیم بگیرن.دیگه خودت مستقل نباشی.پس سهم من چیه؟؟؟

همیشه بزرگترین،آرزوم تو دنیا این بوده که آدم مستقلی باشم.به هیچکی

 نیاز نداشته باشم.فقط خودم باشم.

 صدای ستارمم دیگه منو آروم نمیکنه،حتی گریه هم منو آروم نمیکنه.فقط دوست دارم تو گذشتم راه برم.ذره بین بذارم رو گذشتم ببینم کجای کارم اشتباه بوده.

خیلی از کارام اشتباه بوده ولی برای جبران بعضی هاشون خیلی دیره.احساس میکنم نسبت به گذشته بزرگتر شدم.آدمارو بهتر میشناسم.

بعد این جمله به ذهنم میاد که هر کسی ارزش دل بستن نداره.

آدما بد شدن،دیگه نمیتونی بفهمی کی راست میگه،کی دروغ.

چرا توی دنیا به این بزرگی یکی پیدا نمیشه که منافعه دیگرانو به خودش ترجیح بده؟

آخه آدم اینقدر کثیف!!! چرا به خودمون اجازه میدیم به دیگران توهین کنیم.مگه ما کی هستیم؟خونمون از بقیه رنگین تره یا اینکه از آسمون افتادیم؟؟

مگه آدما عروسکای دست ما هستن که بزنیم داغونشون کنیم بعد بندازمشون دور... .

کاشکی یه روزی بشه که آدما قدره همدیگرو بدونن.

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 14:41  توسط شیما | 
چرا من اینهمه دارم خودمو میکشم؟چرا تو یه ذره تلاش نمیکنی؟

پس تو چی کاره هستی؟

خسته شدم از بس فقط خودم تلاش کردم.

میدونم اتفاقی که برات افتاد کم اتفاقی نبود.باور کن درکت میکنم.خیلی زیاد.بارها خودمو جای تو گذاشتم.اما دیگه بسه ،۲ماهه از اون اتفاق میگذره.باور کن دسته خداست.دسته من و تو نیست.منم به اندازه تو ناراحت شدم.نمیدونی  وقتی فهمیدم چقدر گریه کردم.

بابا وقتی میگم دوست دارم،قصده خاصی ندارم.مگه نمیشه یکی همین طوری یه نفرو دوست داشته باشه؟دوست داشتم چون از کنار تو بودن لذت میبردم.حتی از صدای نفسات نمیخوام خودمو لوس کنم یا خرت کنم .اما واقعا این جوریه.

یه ذره دیدتو عوض کن.یه ذره بزرگ تر شو.کاره سختی نیست.فقط باید خودت بخوای.اصلا من دوست دارم دوستیمون مقصد نداشته باشه.مگه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟

من دیگه واقعا کم اووردم از دسته تو.میخوام گریه کنم نه از روی ضعف.این بغضیه که تو گلوم گیر کرده.دیگه نمیتونم تحملش کنم.اصلا میخوام جلوی بقیه گریه کنم.بذار همه بفهمن.

مهم نیست که بلند گریه کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 22:55  توسط شیما | 
یه روز که خواب بودم اومدی یواشکی رویاهامو دزدیدی.حتی اجازه هم نگرفتی.اونا رویاهای من بودن درسته؟؟؟؟

خودت با پای خودت اومدی.مگه من برات کارته دعوت فرستاده بودم که اینجوری منت میزاری.درسته منم میخواستمت اما نه اینجوری.

از دروغ متنفرم.خودتم خودت میدونی.از ظاهر سازی حالم بهم می خوره.طاقتشو ندارم.میفهمی؟؟

کاشکی آدم میتونست بره تهه تهه دله آدما ببینه چه خبره.ببینه راست میگن یا دروغ.که البته میدونم توش پره دروغه.

 

خره تو خودتم خوب میدونی که من چقدر دوست داشتم.اما حالا بلند داد میزنم که اشتباه کردم.پشیمونم...

تو هم یکی مثله بقیه به فکره منافعه خودت هستی ،کاره خودت.

یه ذره آدم باش میدونی آدم بودن یعنی چی؟فکر نکنم.

از احساس زیادی بودن حالم بهم میخوره میفهمی؟

کاشکی یه ماهی بودم تهه دریا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 12:55  توسط شیما |